۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

خاطره ی یک روز از خدمت سربازی

امروز ما 1 ماه و 1 هفته است که در پادگان آموزشی دژبان مرکز هستیم. ساعت 4:30 دقیقه صبح است . سرکار محمد پور که سرباز صفر است با صدای بلندی برپا میدهد و میگوید آموزشی بلند شو داره آفتاب درمیاد. من از زیر پتو به او میگم که حالا کو تا آفتاب، جون مادرت بگذار 5 دقیقه دیگه بخوابیم. اون در جواب میگه 5 دقیقه دیگه باید فرنچ ها تنتون، پوتینا پاتون، وضو گرفته، صبحانتونم دستتونه وقت نداریم تو راه مسجد باید صبحانتونم بخورید. هر کسی یه اعتراضی

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

خاطرۀ روز امتحان

فيروزه كريمي- دانشجوی رشته مدیریت کسب و کار
امروز شنبه است . بيست و پنجمين روز  از دي ماه سال 1389 . روز امتحان ادبيات . ديشب ساعت ده شب بيهوش شدم . قبل از خواب كريستال هاي روي ميز را شستم و خشك كرده و درون جعبه ها گذاشتم . چراكه زمان جابه جايي منزل فرارسيده است . ديشب تا صبح خواب امتحان را ديدم درست مثل بچه هاي دوره ابتدايي . سبك خراساني سبك عراقي سبك هندي . ساعت 5 صبح از خواب بيدار شدم . همسرم را راهي محل كارش كردم . چون او در شهر ديگري كار مي كند و تا چهارشنبه نمي بينمش . ساعت 6 آمدم منزل مامان . پارسا پسرم كلي از دست من عصباني بود . چون ديشب به خاطر اسباب كشي و امتحان گذاشتم پيش مامان . براي صبحانه پيشم نيامد . با مامان يك ليوان شير مقداري نان سنگك از ديشب مانده با مقداري مرباي آلبالو و خامه خوردم . برنامه امروزم را مرور كردم . ساعت 9.30 امتحان / مرخصي تا ساعت 11 / ارسال و پركردن سه مناقصه / سفارش كابل به كابلسازي تك / ارسال ايميل پبشنهاد مالي به ديسك اراك / خريد شير خشك پارسا از هلال احمر /خريد نان و ... ساعت 8.20 از منزل خارج مي شوم . مامان تو پله ها صدام مي كنه و مثل هميشه ظرف نهار امروزم را كه قرمه سبزي بدستم مي دهد و سري تكان ميدهد و ميگه بازم يادت رفت . صورتش را مي بوسم و مي گم مراقب پارسا باش . اي واي مقنعه سرم نيست . از پله ها مي دوم به سمت بالا و روسري ام را در ميارم و مقنعه سرم مي كنم . همين كه جلوي در مي رسم يك تاكسي خطي مي بينم . سوار مي شم . چه تاكسي گرمي . حداقل فكر كنم 4 تا 5  درجه از بيرون گرمتره . امروز واقعا هوا به طرز وحشتناكي سرده . كرايه را ميدهم . به سمت اتوبوس هاي B.R.T ميروم . چه جمعيتي منتظر اتوبوس هستند . نگاهي به دور و برم مي اندازم مردم چقدر خواب آلودند . انگار همه انسانهايي كه مي بينم امروز امتحان دارند و ديشب تا صبح كابوس ديده اند . خيلي خوبه آدم اولين روز هفته را با نشاط و شوري مضاعف شروع كنه . امروز از نظر آلودگي صوتي در اتوبوس هيچ خبري نيست . هيچ كس با هيچ كس ديگر تبادل اطلاعات نمي كنه و فقط صداي ملايمي يكي از آهنگ هاي آقاي اصفهاني پخش مي شه . ساعت 9.5 به دانشگاه مي رسم . واي چقدر محوطه ورودي دانشگاه شلوغه . با يكي از همكلاسي هام درس ها را دوره مي كنم . اعلام كردند امتحان كمي ديرتر برگزار مي شه . صداي آه و ناله بقيه را مي شنوم . چه استرسي . حتما تو اين قضيه خيري نهفته است . سرجلسه امتحان روي صندلي شماره 276 نشستم . برگه را دادند . نگاهي به سوالات مي اندازم . خدارا شكر بيشتر جوابها را با اينكه اصلا وقت دوره كردن نداشتم بلدم . اين هم به خاطر تدريس خوبه استادم است . يادم باشه موقعي كه امتحان تمام شد حتما از ايشان تشكر كنم . نيم ساعته برگه امتحان را دادم . توي پله ها استاد عزيزم را مي بينم . از ايشان تشكر مي كنم و مي پرسم تا كي فرصت خاطره نويسي دارم . اي واي فقط امروز . بايد سريع به محل كارم برسم . شروع به نوشتن مي كنم و اين خاطره يك نيم روز امتحاني و خيلي خيلي سرد چون به شدت دستهام براي تايپ يخ زده .

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

سفربه مسجد مقدس جمکران

نویسنده: فهیمه علی کرمی

شب نیمه شعبان بود به اتفاق خانواده تصمیم گرفتیم به مسجد مقدس جمکران برویم . حدود ساعت پنج بعد ازظهر حرکت کردیم . اتوبان تهران قم خیلی شلوغ بود و در راه  اتوبوس هایی را دیدیم  که پلاکادری جلوی آنها نصب شده بود و عازم این مسجد مقدس بودند البته از شهرهای مختلفی که مسیرشان اتوبان قم بود در این بزرگراه دیده می شد ند.

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

یک روز زمستانی!

نوشته از سارا محمدی گلهین  


امروز شنبه 10/10 دومین اول هفته فصل زمستان بی برف و باران و آلوده ی سال 1389 است.

دیشب ساعت تقریبا 1 بامداد گذشته که خوابیدم قبل از خواب چند تا از دوستان قدیمی رو توی فیس بوک پیدا کردم یاد خاطراتمون که با هم داشتیم افتادم طوری که توی خوابم دیدم با دوستانم جمع بودیم کنار هم شاد و صمیمی.صبح ساعت 8 بود

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

خاطره یکروز من

نویسنده :معصومه نیک پور
 چشم هایم را باز می کنم و به ساعت نگاه می کنم ، باید برای رفتن به دانشگاه آماده شوم در حالیکه بسیار خوابم می آید مجبور به بلند شدن هستم، صبحانه ام را می خورم و برای رفتن به دانشگاه آماده می شوم، مقنعه ام را بر می دارم و مثل همیشه ده تا پانزده دقیقه را برای گذاشتن آن بر روی سرم صرف می کنم، مقنعه

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

یک روز اردیبهشتی

نویسنده : مژگان معظمی گودرزی(دانشجوی رشته حقوق – دانشگاه علمی کاربردی)
صبح یکی از روزهای اردیبهشت است . من طبق معمول ار خانه بیرون می آیم تا به دانشگاه بروم . نفس عمیقی می کشم . دیگر از عطر یاس روی دیوار همسایه خبری نیست . کفش هایم با سنگفرش پیاده روی مسیری که هر روز آن را تا ایستگاه تاکسی طی می کنم آشناست . با خود می گویم این سنگفرش ها جای پای آدم های زیادی را به حافظه سپرده اند و ناگهان چشمم به

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

روز بدشانسی

نویسنده :سید مهدی موسوی(دانشجوی رشته مخابرات - دانشگاه علمی کاربردی)
ساعت 6 بود که با صدای زنگ  موبایل که خودم آنرا برای خواندن نماز تنظیم کرده بودم بیدار شدم . هنوز ده دوازده دقیقه ای به طلوع آفتاب مانده بود . من هم برای وضو به بیرون از اتاق رفتم چون دم دم های صبح بود هنوز هوا کمی سرد بود به همین خاطر تا وضو بگیرم کلی سرما چشیدم .بعد از خواندن نماز به علت  اینکه شب قبل خیلی دیر خوابیده بودم تصمیم گرفتم کمی

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

یکروز در دانشگاه

نویسنده :آرزو پور رمضان(دانشجوی رشته مخابرات - دانشگاه علمی کاربردی)
گوشی ام را برای ساعت 45/5 دقیقه کوک کردم و حالا زنگ می زند چون تا دیر وقت تمرین های ریاضی را حل می کردم کمتر خوابیدم و شیرینی خواب به من اجازه بیدرا شدن نمی دهد بنابراین بدون هیچ تاملی زنگ گوشی را خاخموش کرده ،دوباره می خوابم .

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

یک روز تعطیل

نویسنده : فرهاد پیغامی حاجی کرد(دانشجوی دانشگاه علمی-کاربردی)
امروز پنج شنبه 6/3/89 است . ساعت 15/5 دقیقه برای انجام فریضه نماز صبح از جا بر خاستم و بعد از ادای نماز صبح طبق معمول هر روز برای خریدن دو عدد نان بربری به سمت نانوایی سر خیابان رفتم و دیدم که  نانوایی خلوت است و پول را دادم و دو عدد نان گرفتم و بعد از آن به مغازه سر کوچه رفتم و مقداری خرید کردم و به سمت خانه برگشتم. شاید تعجب کنید که

یک روز من

نویسنده : ر. ش(دانشجوی دانشگاه علمی-  کاربردی)
چشم ها را باز می کنم و در تفکر آنچه باید دید تمام ذهن خود را آرام می کنم و از این آرامش در وجودم به زندگی سلام می کنم و شروع یک روز بسیار خوب، تنی عاری از خستگی و روحی سبک و جسمی که باید از آنچه که به او می دهیم توان بگیرد و بعد به راه می افتم به سوی روزی که باید با آن دوست باشم . از پیچ و خم زیبایی و خنک و دوست داشتنی کوه های سر

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

درباره کتاب"دا"

نویسنده : مجتبی طایفه طاهر لو(دانشجوی حقوق گرایش شورای حل اختلاف - دانشاه علمی- کاربردی)
درباره کتاب "دا" نوشته زهرا حسینی به ا هتمام اعظم حسینی، چاپ صد و دهم، انتشارات سوره مهر
مشخصات کتاب :
812 صفحه ،11برگ فهرست ،پنج بخش تا صفحه 729، ضمائم از صفحه 733تا 752 ، عکس ها 757 تا 787 ،فهرست اعلام 787 تا 812

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

یک روز از خانه تا دانشگاه

نویسنده :فهیمه حیدری (دانشجوی مخابرات- دانشگاه علمی کاربردی)
این صدای زنگ بیداری است که برای من یعنی شروع روز جدید و تجدید بیعت با خدا. برنامه ی کلی روزم را مرور می کنم ،یا علی و بلند می شوم . ساعت شش صبح روز پنج شنبه است . بعد از نماز بر می گردم به رختخواب چون هنوز خسته ام و دوست دارم دوباره بخوابم؛ ولی بیش از پنج دقیقه نمی شود چون باید بین

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

با پرسه های شبانه


نویسنده:حوریه توکلی (دانشجوی مخابرات - دانشگاه علمی کاربردی)
 به همراه پرسه های شبانه تا دم صبح با شعر و ترانه آمدم . به آسمان خیره شده بودم و به دنبال ستاره ام می گشتم،ای ستارۀ من ؟!در آسمانی و خبری از من نمی پرسی ،چشمانم بی فروغ شده ،باور نمی کنی که گاه اینجا ،روی زمین،زندگی مرگ است .به

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

همه پیروزی های روزانۀ من

نویسنده : رضا ایرانی (دانشجوی مخابرات- دانشگاه علمی کاربردی )
امروز ساعت 15/6 یعنی یک ربع زودتر از زمانی که قرار بود گوشی موبایلم با ان صدای انکر الاصواتش بیدارم کند، اولین فحش را نثار زندگی کردم . خیلی وقت ها این اتفاق برایم می افتد . شاید این نبردی است که بین طبیعت و تکنولوژی ایجاد شده و طبیعت در پی اثبات این نکته است که هنوز هم انسان از ساخته دستش یک گام جلوتراست. به هر حال از اینکه فتنه ی این دستگاه