۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

سفربه مسجد مقدس جمکران

نویسنده: فهیمه علی کرمی

شب نیمه شعبان بود به اتفاق خانواده تصمیم گرفتیم به مسجد مقدس جمکران برویم . حدود ساعت پنج بعد ازظهر حرکت کردیم . اتوبان تهران قم خیلی شلوغ بود و در راه  اتوبوس هایی را دیدیم  که پلاکادری جلوی آنها نصب شده بود و عازم این مسجد مقدس بودند البته از شهرهای مختلفی که مسیرشان اتوبان قم بود در این بزرگراه دیده می شد ند.

 برعکس همیشه که این راه دو ساعت طول می کشید حدود دو ساعت و نیم در راه بودیم تا به میدان 72 تن قم رسیدیم در این مسیر تا مسجد ترافیک فوق العاده ای بود.

 زمانی که دور نمای مسجد را دیدیم

مثل همیشه  درک کردیم که چقدر دلمان برای این مسجد تنگ شده است جمعیت در بیابان های اطراف این مکان مقدس موج می زد تا چشم کار می کرد همه مردم با هر وسیله ای که بود خود رابه این مکان رسانده بودند . ستاد استقبال از مراسم شب نیمه شعبان  به زائران آقا خدمت رسانی می کرد . حتی  به چادرهایی که دور تر از مسجد بودند نیز سر می زدند به محض اینکه به در مسجد رسیدیم یک بطری آب معدنی به ما دادند . در ضلع غربی مسجد دود غلیظی به چشم می خورد که توجه ما را به خود جلب کرده بود . جلو تر که رفتیم  ظرفهایی شبیه گلدان پایه دار بزرگ بود که در آنها اسفند دود می شد و بوی دود اسفند همه فضا را پر کرده بود .
صدای دعای توسل از زینبیه مسجد به گوش می رسید و موج موج جمعیت به طرف زینبیبه در حرکت بودند . در گوشه ای از مسجد به مسافران آب جوش می دادند و در گوشه ای دیگر نیز آشپزخانه مسجد در حال خدمت رسانی بود.
عجب شبی بود جای سوزن انداختن در حیاط مسجد نبود . همه درهای مسجداز ضلع شمالی، جنوبی ، شرقی و غربی باز بود ، درمانگاه مسجد هم پذیرای بیمارانی بود که احتیاج به درمان داشتند .
گوشه ای از حیاط زیر اندازی پهن کرده و پس از وضو به نماز ایستادیم .
امشب خود مسجد هم عاشق شده بود ، صدایی که از بلندگوهای مسجد پخش می شد مرا متوجه این متن زیبا کرد که مجری از پشت بلند گو خواند.
" مولای من مهدی جان  سرزمین قم آنقدر در فراق تو گریسته است که  آب چشمانش به شوری گرایید ه است آری این تاوان هزار و سیصد و چند ین سالی است که در فراق تو ضجه زده . "
به سمت چاه مسجد جمکران رفتم چاه قسمت آقایان و خانم ها هر دو بسیار شلوغ بود به گونه ا ی که دونفر از خادمان کار صف کردن و کنترل ورود و خروج آنها را به محوطه چاه به عهده داشتند.
آقا جان هر چه بیشتر در مسجد را ه می رفتم بیشتر به غربت صاحب خانه و بی کسی موج موج جمعیتی که دست به دامانت هستد پی می بردم .
با اینکه مرداد ماه بود و هوا باید بسیار گرم باشد ولی باز کویر سردی خود را در انتهای شب نشان داد .
آن شب اصلا دوست نداشتم ، بخوابم ولی خستگی راه باعث شد یکی دوساعتی به خواب بروم .
بعد از خواندن نماز صبح به سمت تهران حرکت کردیم  جلوی درب مسجد یک مسافر هم که می خواست به اراک برود با خود به میدان 72 تن آوردیم .
من زیاد به این مسجد مقدس آمده ام ولی گویا در این شب آقا عنایت ویژه ای به این مکان مقدس دارد چرا که حظ معنوی ما از این مکان غیر قابل وصف بود.

هیچ نظری موجود نیست: