امروز ما 1 ماه و 1 هفته است که در پادگان آموزشی دژبان مرکز هستیم. ساعت 4:30 دقیقه صبح است . سرکار محمد پور که سرباز صفر است با صدای بلندی برپا میدهد و میگوید آموزشی بلند شو داره آفتاب درمیاد. من از زیر پتو به او میگم که حالا کو تا آفتاب، جون مادرت بگذار 5 دقیقه دیگه بخوابیم. اون در جواب میگه 5 دقیقه دیگه باید فرنچ ها تنتون، پوتینا پاتون، وضو گرفته، صبحانتونم دستتونه وقت نداریم تو راه مسجد باید صبحانتونم بخورید. هر کسی یه اعتراضی